تبليغاتX
گروه وبلاگ نویسان هرسین
گروه وبلاگ نویسان هرسین

اسفند ماه سال يك هزار رو سيصدوپنجاه و هشت "ستاره اي ديگر" از تئاتر و سينماي و تلويزيون ايران غروب ميكند. 25 سال گذشته است، و هنوز كه هنوز است جايگزيني برايش پديد نيامده ومابايد هنوز در فقدان اين هنرمند اشك بريزيم و جايش را در صحنه و سينما و تلويزيون خالي ببينيم. هرچند كاري كه شايسته ي او باشد انجام نشده است.
 اما.................................

چه كسي با ديدن فيلم هاي او مي تواند باور كند كه ديگر اونيست.

مطمئنا "فني زاده"اگر در جامعه اي  ديگررشد پيدا ميكرد، يكي از نوابغ دنياي هنر ميشد. لاكن جامعه و مسئولان فرهنگي و هنري اين مملكت هرگز ارجمندي هنر او و والايي انسان بودنش را درك نكردند.
او به دليل صداقت و سلامت نفسي كه در شخصيت اش متبلور بود، مثل همه ي آدمهاي صادق و صالح كه در جامعه آسيب زننده زندگي ميكنند، آسيب پذير بود.

‌او استثناء بوده است، جرقه اي بوده براي تمامي ادوار هنري ما . . . كه خيلي زود خاكستر فرهنگي، غلط خاموشش مي كند. باورها براين است كه "پرويز فني زاده" قرباني سيستم غلط فرهنگي بوده است . . . كزاز نبوده كه او را از ما گرفت. اين سيستمهاي كثيف هستند كه مايه مرگ چون اويی ميشوند . . . پرويز فني زاده نيازي به تعريف ندارد. احتياجي ندارد كه بگوييم چنين و چنان بود او فقط انسان بود ه. . . و هنرمند انسان.


فرار او از کلیشه های رایج وحاکم بر بازیگری آن دوره ،بازی روان و زیر پوستی، و با فرمها و المان‌هایی که تماماً از تجربه تئاتری او می‌آمدند مهمترين خصيصه هاي پرويز فني زاده بوده است.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:37 توسط هامون افضلی | |

... در شعرهايش كه خود از آن به «دل واره» تعبير مي كرد، آن قدر از «مرداد» و «مادر» نوشت تا عاقبت در شامگاه سال و ماه و روزي كه آغشته به بوي مادر و مرداد بود، «بي پناه» خداحافظي كرد و رفت. حسين پناهي وجه شاعرش را مي گويم، با همان شوريدگي ها، خستگي ها و بي پناهي هايش.
با «سفر» شروع كنيم.

موقع سفر چه كردي، حسين آقا
- نگو موقع، بگو انتها... در انتهاي سفر/ در آينه/ دار و ندار خويش را مرور كردم
با خداي دلت، چه كردي؟
- اما خداي دل!/ در آخرين سفر/ در آينه به جز دو بيكرانه كران/ به جز زمين و آسمان/ چيزي نمانده است./ گم گشته ام، كجا!/ نديده اي مرا
عجيب است. «مرداد» و «مادر» در كنج شعرهايش جاي خاصي دارند. قصه رفتنش هم در شامگاه روز مادر، يك جورهايي ربط پيدا كرد به همين كنج شريف شعرهایش...؟
- گفتي مرداد، ياد بدهكاري مان افتادم؟!
بدهكاري؟ به چه كساني در زندگي بدهكاريم؟
- به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند/ «معذرت مي خواهم، چندم مرداد است؟!»/ و نگفتيم/ چون كه مرداد/ گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است!
... اما مادر؟
- آخ! مادر... مي داني، وقتي مادري بميرد، قسمتي از فرزندانش را با خود به زير خاك خواهد برد.
خوب مي دانم. حالا چه موقع بايد دست مادر را گرفت؟
- وقتي اخم مي كنند و بي دليل وسايل خانه را به هم مي ريزند/ ما بايد بدويم، دستشان را بگيريم./ تا مباد كه خداي نكرده تب كرده باشند.
اولين سطرهاي اولين نامه اي كه به مادر بزرگت نوشتي، چه بود؟
- مادر بزرگ!/ گم كرده ام در هياهوي شهر/ آن نظر بند سبز را/ كه در كودكي بسته بودي به بازوي من/ در اولين حمله ناگهاني تا تار عشق/ خمره دلم/ بر ايوان سنگ و سنگ شكست...
بزرگ ترين حسرتي كه در زندگي زميني خوردي...؟
- دستم به دست دوست ماند/ پايم به پاي راه رفت/ من چشم خورده ام... من چشم خورده ام/ من تكه تكه از دست رفته ام/ در روز روز زندگاني ام.
زمين زندگي را چگونه يافتي؟
اين زمين/ پاپوش پاي خسته ام بود.
و آسمان را...؟
اين سقف كوتاه آسمان/ سرپوش چشم بسته ام بود.
مي تواني همين الان خورشيد را تعريف كني؟
- خورشيد.... خورشيد، جاودانه مي درخشد در مدار خويش/ ماييم كه پا، جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم/ هر پسين.
وقتي اولين بار نقش خورشيد را در تابلويي يافتي، چه گفتي؟
- به آن نقاش گفتم: فرزانگان رنگ و بوم و قلم!/ به من بگوييد/ چگونه/ خورشيدي را تصوير مي كنيد/ كه ترسيمش/ سراسر خاك را خاكستر نمي كند؟
آيا خودت نقاش خوبي بودي؟
- هيچ وقت. هيچ وقت نقاش خوبي نبودم، اما...
اما؟
امشب دلي كشيدم/ شبيه نيمه سيبي/ كه به خاطر لرزش دستانم/ در زير آواري از رنگ ها/ ناپديد ماند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:27 توسط هامون افضلی | |